تبلیغات
نویســــندگان :
◊ دیوونه (5)
◊ نیلوفر (11)
موضــــــوعات :
◊ بغض نوشت (16)
آرشـیـــــــــــو :
◊ شهریور 1387 (1)
◊ مرداد 1387 (1)
◊ بهمن 1386 (1)
◊ دی 1386 (2)
◊ مرداد 1386 (1)
◊ تیر 1386 (3)
◊ خرداد 1386 (2)
◊ اردیبهشت 1386 (4)
◊ فروردین 1386 (1)
لینكســــــــتان :
◊ جنون
آمار وبــــــــــلاگ :
طراح و سازنده : دیوونه
خودخواه...
نمی خوام اذیتش كنم اما نمی دونم چرا دست خودم نیست...
اعصابم از هرجا كه خورد میشه سر اون خالی میكنم...
اینقدر ناراحتش میكنم تا اشكشو در میارم...
نمی خوام بی رحم باشم...
اما گاهی خیلی خودخواه میشم...
فقط خودمو میبینم...
دلم میخواد هر چی كه میخوام ماله من بشه...
خیلی بد شدم...
از خودم بدم میاد...
چرا اینقدر راحت از امروز میگذرم...
امروزی كه فردا حسرتشو خواهم خورد...
امروزی كه دیروز آرزوشو داشتم...
...
پ.ن: چرا همه چی بهم گره خورده...؟
نوشته شده در شنبه 9 شهریور 1387 توسط نیلوفر
زندگی...
انگار دلش می خواد به یه جایی پناه ببره یا با یكی درد و دل كنه...
اما هیچكس دركش نمی كنه...
هیچ كس نمی فهمه كه اون چی می خواد یا چی می گه...
حتی نزدیكترین كسش واسش غریبه ست...
زندگی كردن خیلی سخته...
سخت تر از اون چیزی كه فكرشو می كردم...
پ.ن.1: فكر می كردم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم
نمی دونستم نمیشه آخه بی تو نمی تونم...
پ.ن.2: ...
نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد 1387 توسط نیلوفر
دو پنجره...
توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من
دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد و سخته خارا
زده قفل بی صدایی به نوای خسته ی ما
نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینیه دیوار
همه ی عشق من و تو فکر حرف فکر یه دیدار
همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو
راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو دست مهربون باده
ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم میمیریم
کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم
توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه
میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه...
نمی خوام که سرنوشت منم مثل این پنجره ها بشه...
نه این دنیا اونقدرم نامرد نیست؟ مگه نه؟!
پ.ن: همیشه که آدم نباید غصه بخوره! بالاخره روزای خوبیم میرسن! اگه خدا بخواد...
نوشته شده در شنبه 6 بهمن 1386 توسط نیلوفر
دلم تنگیده!
گاهی دلم خیلی تنگ میشه واسش ...
بدجور هواشو میکنم ...
هر جوری که میحوام بهش فکر نکنم نمیشه ...
بغض گلومو میگیره ...
هر طرف که نگاه میکنم جلو چشامه ...
انگار واقعا پیشمه ...
سرمو گذاشتم رو شونه اش ...
زل زدم به چشاش ...
خودش خوب معنی نگاهمو میفهمه ...
خیلی نگاهش مهربون و آرومه ...
معصومانه است مثله بچه ها ...
یاد چشاش که میفتم ...
بیشتر دلم براش تنگ میشه ...
چشامو که میبندم همه لحظه هایی که باهاش بودمو میبینم ...
خیلی بهم نزدیکه ...
انگار واقعا کنارمه ...
اما تا چشامو باز میکنم ...
دیگه نیست ...
یه لبخند سرد رو لبامه هنوز ...
دیگه نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم ...
سردمه ...
دلم خیلی تنگ میشه واسش ...
پ.ن : میدونی چقدر ...؟
به آسمون نگاه کن ...
نوشته شده در سه شنبه 18 دی 1386 توسط نیلوفر
من برنگشتم...
نمی دونم چی شد که از اینجا سر در آوردم...
نه اینجا آخرش نیست!
هنوز خیلی مونده تا تموم شه...
شاید این یه قصه ی جدید باشه یا شایدم قدیمی...
اما هرچی هست تموم نشده...
حق نداره که اینطوری تموم شه...
نمی زارم که تموم شه...
به قول یکی:
آخر زندگی ما آدما مثل آخر فیلمای هندی خوب تموم میشه
اگه خوب نشد پس بدون که هنوز تموم نشده و فیلم هنوز ادامه داره...
نوشته شده در سه شنبه 11 دی 1386 توسط نیلوفر
راه بی بازگشت...
chشده تا حالا تو راهی بیفتی که بدونی هیچ راه برگشتی وجود نداره؟ یعنی واقعا دیگه راه برگشتی وجود نداشته باشه... نمی دونی آخرش چی میشه... ولی هیچ کاریم از دستت بر نمیاد... فقط میتونی بری ببینی که آخرش چی میشه... شاید مثل این فیلمهای هندی همه چی به خوبی و خوشی تموم شه... شایدم همه چی نابود شه... جز خدا هیچ کس نمی دونه... تنهای تنهایی... فقط تو و خدا... گاهی زار میزنی و التماس میکنی به خدا... گاهی آرومی و حواست مشغول چیزای اطرافه راهه... اما یهو پات میفته تو چاله یا یه جای راه گیر میکنی و باز یاد خدا میفتی... یادت میفته که تنها کسیه که میتونه کمکت کنه... وبازم التماس و زاری... اون کمکت میکنه و دستتو میگیره که چاله رو رد کنی... اما تو بازم یه کم بعد فراموشش میکنی تا یه چاله دیگه... اون خیلی مهربونه... خیلی... صد بار هم که فراموشش کنی و ازش کمک بخوای بازم جوابتو میده... ولی خیلی بی معرفتی... خوبه گاهی هم برگردی و به عقب نگاه کنی... ببین چیکار کردی که تو این راه افتادی... مطمئن باش خودت بی تقصیر نبودی... به قول یه بنده خدایی از ماست که بر ماست... اما بالاخره هر چی هست من الان تو این راهم... راه بی بازگشتی که پایانش معلوم نیست... نمی دونم چی شد که تو این راه افتادم... نمی دونم چرا...؟! شایدم میدونم... اما دیگه کاریش نمی شه کرد... همیشه همه چیز همون طوری نمیشه که ما میخوایم... شاید با مردن تموم شه... شاید با شادی و خوشبختی تا آخر عمر... هیچی نمی دونم... اما نا امید نمیشم... چون من همون خدای مهربون رو دارم... من تنها نیستم... هیچ کس جز خدا تنها نیست... هیچ کس... پ.ن1: وقتی میخوای بری هیچوقت خداحافظی نکن چون اینطوری امید برگشتن و نابود میکنی... ولی منتظر هم نذار چون اینطوری خیلی چیزای دیگه رو نابود میکنی... پ.ن2:خداحافظی نمیکنم که منتظر نباشی...
نوشته شده در جمعه 19 مرداد 1386 توسط نیلوفر
رویای یک آغوش ...
تنها تو خونه نشستی ... گوشیت زنگ میخوره ... یکی از دوستاته ... بر میداری ... میگه داره میاد پیشت ... با خودت میگی : خب ، از تنهایی که بهتره ... میشینی منتظرش که بیاد ... میاد ... درو باز میکنی و دوباره میری سر کارت ... صدای باز و بسته شدن در میاد ... میاد تو و سلام میکنه ... سلام میکنی و به کارت ادامه میدی ... یهو دو تا دست از پشت چشاتو میگیره ... میدونی که دستای اون نیست ... دستا خیلی واست آشناس ... ولی نمیدونی دست کیه ... چند دقیقه میگذزه ... همچنان سکوت ... دستاشو بر میداره ... ولی تو نمیخوای چشاتو باز کنی ... احساسش میکنی ... میاد جلوت ... دستاشو میزاره رو چشات ... آروم بازشون میکنه ... نور چشاتو میزنه ... از خواب میپری ... هنوز گرمی دستاشو حس میکنی ... ... پ.ن : همیشه اون طوری که دلمون میخواد برداشت میکنیم ... کاش همیشه همونطوری میشد که ما دوس داشتیم ...
نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر 1386 توسط دیوونه
عجب دنیایی...!!!
من یکی رو دوست دارم...
ولی اون منو دوست نداره و یکی دیگه رو دوست داره...
یکی دیگه هم منو دوست داره...
اما من دوسش ندارم و همون یکی رو دوست دارم...
شاید یه نفر دیگه هم اون کسی که منو دوست داره دوست داشته باشه...
اما اون هم اون نفر دیگه رو دوست نداره و منو دوست داره...
...
عجب دنیاییه..؟!
چرا ما آدما اینطوری هستیم..؟!
چرا همینطور ساده از همه چیز میگذریم...
و میریم بدون این که پشت سرمون رو نگاه کنیم...
شاید یکی هم دنبال ما میدوه و اسممون رو فریاد میزنه...
اما ما نمی خوایم بشنویم انگار...
فقط زل زدیم به ته جاده و میریم...
همینطور میریم...
فقط میریم...
شاید اگه یه لحظه برمیگشتیم...
...
نه دردمی...
نه درمونی...
به چه امید میخوای باشی..؟!
پیش دردهام بمونی...
نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 توسط نیلوفر
نمیزاره ... نمیزاره ...
یه خورده اینطرف تر آقای دکتر ... آها ... دقیقا همینجا ... اندازه یه تخم مرغ ... داره خفم میکنه آقای دکتر ... نمیزاره نفس بکشم ... نمیزاره داد بزنم ... حتی نمیزاره گریه کنم ... صد بار دست کردم تو دهنم که درش بیارم نشد ... هزار بار انگشت کردم تو حلقم که بالا بیارمش نتونستم ... کلی قرص و شربت خوردم که بره پایین نرفت ... همینجا مونده ... داره بهش خوش میگذره ... آقای دکتر ... اسمش چیه مریضیه من ؟ ... خیلی خطرناکه ؟ ... یعنی میمیرم ؟ ... پ.ن : خوش به حال اونایی که قبل از تیر خلاص تموم میکنن ...
نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر 1386 توسط دیوونه
تیر خلاص!
به سختی نفس میکشی...
قدمهات سنگین میشه...
ضربان قلبت به شماره میفته...
انگار میخواد از کار بایسته...
احساسه خفگی میکنی...
بغض گلوت و فشار میده...
همه ی بدنت درد میکنه...
انگار زخمی شدی...
همینطوری داره ازت خون میره...
دنیا دور سرت میچرخه...
چشمات سیاهی میره...
همه جا رو تار میبینی...
شایدم اصلا نمی بینی...
هیچی نمی تونی بگی...
سکوت تلخی همه جا رو میگیره...
دلت میخواد داد بزنی...
دلت میخواد خودت و خالی کنی...
فقط اشکات هستن که بی اختیار خونه ی گرم چشماتو ترک میکنن...
گیر افتادی...
انگار دست و پات و بستن با قل و زنجیر...
حتی نمی تونی دست و پا بزنی...
یا با سرت اشاره کنی...
فکرت کار نمی کنه...
مغزت دیگه هیچ فرمانی نمیده...
انگار میدونه که نمی تونی...
خشکت زده...
ماتت برده...
و یه صدایی مدام تو گوشت میپیچه....
"برام مهم نیست که راجبه من چه احساسی داری..."
و اینم تیر خلاص...
تموم شد...
نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد 1386 توسط نیلوفر
مطالب قبلـــــــی ...
◊ خودخواه......-
◊ زندگی......-
◊ دو پنجره......-
◊ دلم تنگیده!...-
◊ من برنگشتم......-
◊ راه بی بازگشت......-
◊ رویای یک آغوش ......-
◊ عجب دنیایی...!!!...-
◊ نمیزاره ... نمیزاره ......-
◊ تیر خلاص!...-
◊ همینه که هست ......-
◊ همش... دروغه......-
◊ نمیخواد ... همین ......-
◊ فقط شب بخیر..!...-
◊ آره ... یه شروع دیوانه وار ......-